مه 6, 2012

Luck be a Lady

Posted in Uncategorized tagged , , , در 11:39 توسط adashkhan

شانس چی ه؟ احتمال چی ه؟
یه جایی خوندم (یادم نمیاد، خیلی وقت پیش بود) احتمال و شانس صرفا عدم آگاهی ما از روند و توالی یک رخداد فیزیکی می باشد. جهل ما از یک موضوع و چیستی آن منجر به تولد علم احتمالات در ریاضیات شده، همون طور که دانایی ما در یک موضوع دیگه علم جبر رو بوجود آورده است.
من که از چیزی که خوندم سر در نمیارم. مطمئن هستم که تو اون کتاب همین رو نوشته بود ولی به نظر من نامفهوم ه.
چرا آدمیزاد یک روز خوش شانس ه و یک روز دیگه بدشانس؟

*: تیتر یکی از ترانه های فرانک سیناترا است.

آوریل 23, 2012

خواب (2)

Posted in روزگار من tagged , , , در 03:56 توسط adashkhan

ساعت چهار صبح ه و من بیدارم. از سر شب بیدارم.
یه چیزی تو خونه تغییر کرده و من چند ساعت طول کشید تا فهمیدم. خونه روبرویی با تلاش چند کارگر افغان به طبقه چهارم رسیده و باعث شده نور چراغ های خیابون رو تخت ام نباشه. نورشون یه خرده اذیت ام می کرد و حالا که دیگه نیست، من نمی تونم بخوابم!

آوریل 22, 2012

خواب (1)

Posted in Uncategorized tagged , , , , در 07:16 توسط adashkhan

برای دومین شب متوالی ساعت چهار صبح از خواب بیدار شدم. به ندرت پیش میاد که وسط خواب، تصمیم بگیرم رویاهام رو نصفه ول کنم و بیدار بشم! در حقیقت فقط وقتی شاش فشار میاره حاضر میشم این جنایت رو در حق خودم انجام بدم و امروز دومین باری بود که مرتکب این جنایت شدم و بدون وجود حتی یک قطره بیدار شدم!
دو دقیقه رو صندلی جلو مونیتور نشستم و بعد رفتم جلو ظرفشویی و شروع کردم به ظرف شستن! دوتا قاشق شستم و یک استکان که دوغ-مال بود، بعد حوصله ام سر رفت و با بی خیالی رو تخت دراز کشیدم.
تقریبا بلافاصله خوابیدم.

آوریل 21, 2012

دخنیدن (1)

Posted in Uncategorized tagged , , , در 05:03 توسط adashkhan

من همیشه دوست داشتم توی دستشویی سیگار بکشم. از همون اول اول ها دوست داشتم تو دستشویی سیگار بکشم. اولین سیگار زندگی ام رو هم تو دستشویی کشیدم. فکر کنم بیش از نصف سیگار-اول های دنیا هم تو دستشویی تبدیل به فیلتر سوخته شده اند.
از سه ماه پیش که خونه ام رو عوض کردم، آزادانه می تونم هرجای خونه سیگار بکشم و به تازگی (از 30 ثانیه پیش) متوجه شده ام که بعد از کنار پنجره آشپزخانه، کنار در بالکن؛ محبوب ترین محل سیگار کشیدن ام توالت خونه است!
به قول یکی از دوستان: « خونه ام ه!»

اوت 24, 2011

آن ذهن خستگی ناپذیر عجیب 112 ساله شد

Posted in روزگار من tagged در 05:24 توسط adashkhan

سایت گوگل امروز (24 آگوست) یک لوگوی ویژه به مناسبت 112 سالگرد تولد خورخه لوئیس بورخس طراحی نموده است.

من از معنای لوگو و ارتباط آن با استاد بزرگ ادبیات آمریکای لاتین سر در نیاوردم. آن شمایل سمت راست لوگو خود بورخس است که شباهت بسیاری با عکس های باقیمانده از بورخس دارد.پیرمردی نابینا و عصا به دست. اما بقیه لوگو یعنی چه؟ لحظه اول که لوگو را دیدم فکر کردم لوگو ربطی به متروپولیس دارد، ولی نبود. خود گوگل می گوید که نیست و سپس فکر کردم بورخس در حال تماشای چرخ بزرگی است که در چند داستان * به آن اشاره نموده است. چرخی از همه چیز. ولی انگار این نیست. انگار پیرمرد در حال نظاره کردن یک شهر است! ولی هرچه باشد باز هم می تواند طرحی از چرخ باشد، چرخ شامل همه چیز است، همه شهرها، همه جنگل ها، همه جگوارها و … و همه بورخس ها.
آن آسمان آبی میانه لوگو را ببینید. انگار چرخ دنده است. یکی از چرخ دنده های چرخ بزرگ.

* شاید آشناترین اشاره بورخس به چرخ را بتوانید در داستان «نوشته خداوند» پیدا کنید

اوت 15, 2011

جناب کلهر خوب نیست آدم برای آبروی نداشته خودش از چادر مادرش خرج کند، چه کمری باشد چه مینی ژوپ

Posted in سرزمین من tagged در 11:43 توسط adashkhan

شاید دیده باشید و شاید هم نخوانده باشید که جناب کلهر دیدگاه هایی در مورد چادر مشکی در ویژه نامه خاتون (ویژه نامه رایگان روزنامه ایران، پنجشنبه گذشته) مطرح نموده اند که به ادعای جناح خودشان، توسط رسانه های یک طیف خاص سیاسی مورد سوء استفاده قرار گرفته است. دعوای مسخره ای است. دادستان تهران به عنوان مدعی‌العموم، علیه سرپرست روزنامه ایران اعلام جرم کرده است، دیروز تعداد زیادی پلیس در مقابل ساختمان روزنامه ایران مستقر شد و روزنامه ایران بیانیه و تکذیبه چاپ کرده و حالا خود جناب مشاور سابق احمدی نژاد با ایسنا مصاحبه کرده و در آن از چادر مادرش صحبت نموده است و وعده داده است بعدا به انتقادات پاسخ مبسوط دهد*.

خوب جناب کلهر حالا که تصمیم دارید پاسخ بدهید، یک مقداری هم در مورد دختر شجاعتان و مادرش صحبت کنید. همان طور که از چادر مادرتان صحبت کردید و برای جمع کردن گندی که زدید از چادر مادرتان خرج کرده اید، یک مقداری هم از مانتو و شال سبز دخترتان استفاده کنید. یک مقداری از چادر و مقنعه مشکی همسر سابقتان بگویید، همان خانم محترمی که عقاید سیاسی دیگری داشت و شما داشتید خفه اش می کردید و همسایه ها  جلوی شما را گرفتند. زیاد بگویید، قرار است پاسخ مبسوط باشد پس هرچه می خواهید بگویید. شما که شرم ندارید، هرچه دلتان می خواهد بگویید.

*  جناب کلهر هنوز ویژه نامه خاتون را نخوانده است. انتقادات را هم نخوانده است. قرار است دوستان اش این انتقادات را جمع آوری کنند و یک ویژه نامه خاتون پیدا کنند تا اگر جناب کلهر از پروسه پیچیده ژیگول سازی خود فارغ شدند، پاسخ دهند. احتمالا می شود بعد از افتتاح نیروگاه بوشهر!

اوت 14, 2011

دل پیچه ننوشتن دیگران

Posted in سرزمین من tagged در 09:52 توسط adashkhan

جوری شده است که نمی دانم چطور است؟ آن زمان ها که هر از گاهی اینجا و آنجا چند خط می نوشتم و دل ام خوب می شد، همه نویسندگان وبلاگ هایی که می شناختم و لینک بعضی هاشان را در ستون سمت چپ می بینید؛ می نوشتند. خوب هم می نوشتند. اما این روزها باید به تمام بلاگ ها سر زد تا دوتا نوشته جدید دید. من که دل پیچه زده است به مغزم و منجمد شده ام، بقیه چرا این طور شده اند و آن طور؟

اوت 12, 2011

خواب و شانس

Posted in روزگار من tagged در 19:13 توسط adashkhan

چند روز پیش خواب دیدم یکی از دوستان عزیزم پدر شده و یک پسر به جمع خانواده اش اضافه شده است. تا اینجای خواب کاملا منطقی و معمولی بود، ولی از آنجا که همه خواب ها در نهایت آبسورد می شوند، خواب من هم با سرعت به سمت جفنگیات پیش رفت. به این ترتیب که من دست ام رو تو جیب کت ام بردم و یک مشت «شانس» به نوزاد تازه متولد هدیه دادم! شانس!
جرات نکردم به دوست بگم که چی خواب دیدم!

ژوئیه 31, 2011

ودکا و گل رز

Posted in سرزمین من tagged در 16:17 توسط adashkhan

دادگاه متهمان نظامی فاجعه کوی دانشگاه را به خاطر می آورید؟ آن گل های رز را چطور؟ همان گل های زیبایی که پس از تبرئه سردار فرهاد نظری، طرفدارانش بر سر او ریختند! آری یا نه، عجالتا این  ۵۰۰ قوطی مشروبات الکلی خارجی از نوع ودکا و بیش از ۸۰۰ لیتر انواع مشروبات دست ساز و خارجی که از خانه برادر سردار فرهاد نظری کشف و ضبط شده است؛ را به خاطر بسپارید. برای حافظه تاریخی مان خوب است!

ژوئیه 29, 2011

دل پیچه ورژن جدید

Posted in روزگار من tagged در 23:28 توسط adashkhan

دل پیچه ورژن جدید

گاهی اوقات زندگی جوری میشه که شرایط افتضاح ه و آدمیزاد نمی دونه الان باید چیکار بکنه؛ منظورم اون موقعیت هایی ست که روده ها شروع به پیش و تاب خوردن می کنند، بعد معده شروع به لگد زدن به کبد می کنه و بعد نای چنان گه-گیجه می گیره که هوا دیگه به شش نمیرسه و  سوراخ کون قاطی می کنه. من بهش میگم دل پیچه. تقریبا دو سال میشه که دیگه به دل پیچه هام اهمیت نمیدم و بهشون عادت کردم ولی گویا وقتی دل پیچه ها مورد عدم توجه قرار می گیرند شروع به بالا رفتن می کنند. از شش بالاتر می آیند، معمولا از حنجره و دهن می پرند و به بالاتر از دماغ دسترسی پیدا می کنند؛ مدتی تلاش سازنده می کنند و اگر موفق نشدند میزنند به سیم آخر و سیم آخر را قطع می کنند. طبعا بعد از قطع سیم آخر یا سیستم خاموش می شود یا منفجر! خنده دار اینجاست که بعد از رخداد یکی از این دو احتمال وحشتناک، دوباره دل پیچه می گیری!

صفحهٔ پسین